تبليغاتX
سفرنامه ی قاف

سفرنامه ی قاف

مطالب عرفانی - تجربیات سفرهای درونی - گفتگو با خدا

دلم در شط عشق پهلو گرفت

سپاه غمم از تو نیرو گرفت

صدای من از روشنی های توست

سکوت من ازلفظ گیرای توست

تو از نسل آبی تو ازآتشی

تو دل را به اوج خدا می کشی

تو دادی قلم را به دست دلم

تو دادی چو سبزینه آب و گلم

 

به باران تو باریدن آموختی

به گل رمز روییدن آموختی

کلام تو منظومه ی آب هاست

کلام تو تدریس میراب هاست

کلام تو شب را سحر می کند

شب تیره را در به در می کند

نسیم تو در کوچه ی دل رهاست

نسیم تو در کوچه ها آشناست

تو تنهایی رازهای منی

نکیسای آوازهای منی

تو بودای انجیر اخلاص من

کرشنای تقدیر و احساس من

تو ملای روم پگاه منی

تو شمس افق های آه منی

تویی شاعر مثنوی های من

تو  موسای هی های و هی های من

شباویزی از اشک همراه توست

زمین و زمان ابری آه توست

مزامیر داوود در نای تو

افق تا افق سهم فردای تو

تو شبگیر را سوز دادی به وام

تو خواندی سحر را به تطهیر شام

تو انا جعلنای آیینه ها

تو انا فتحنای گنجینه ها

تو درس تجلی به مه داده ای

تو دل را به آیینه ره داده ای

تو تعمید ده آفتاب مرا

تو تعبیر کن راز خواب مرا

تو تکرار بدر و احد بوده ای

چو حلاج بردار خود بوده ای

سرود ازتو درس ترنم گرفت

زبان از کلامت تکلم گرفت

من اندیشه خوان کلام تو ام

نو آموز درس پیام تو ام

تو پیوند دادی به گل آب را

تو خواندی غزل های مهتاب را

تو آن گلشن رازهای منی

تو آن اوج پروازهای منی

کجا رفتی ای یار دیر آشنا

کجایی کجایی کجایی کجا؟

شب عزلت نشین نگاه تو باد

سحر برخی خانقاه تو باد

                                                   راضیه حسینی طبا طبایی مشهد خرداد۱۳۷۲

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 0:17  توسط راضیه  | 

حاصلم درد دل است از دل دیوانه ی خویش

                                              به که گویم من دل سوخته درد دل خویش

*******************************************************************

جز خار راه دوست که در پای من شکست

                                            بامن کسی به دشت جنون همسفر نشد

                                                                                                     (صهبایی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:40  توسط راضیه  | 

قطره قطره مذاب شد این دل

داغ شد التهاب شد این دل

بس که در شرق چشم هایت سوخت

عاقبت آفتاب شد این دل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:51  توسط راضیه  | 

شیر در بادیه ی عشق تو روباه شود                          آه ازین راه که دروی خبری نیست که نیست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است                   نعوذبالله اگرره به مقصدی نبری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست       آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند                         عشق است وداو اول بر نقد جان توان زد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو خفته ای ونشد عشق را کرانه پدید                تبارک الله ازین ره که نیست پایانش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:10  توسط راضیه  | 

هوالحی

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

                                                        هر که درین حلقه نیست فارغ ازین ماجراست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

                                                          حیف نباشد که دوست دوست تر ازجان ماست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:52  توسط راضیه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:6  توسط راضیه  | 

یارفیق من لا رفیق له

امشب از کوچه ی بی کسی میگذشتم

غریبانه بر دیوار سر می ساییدم

هنوزم هوای تو بود

ودل در پیچ کوچه سرک می کشید

شاید.......

نمی دانم اما تو خود گفته بودی می آیی

هستی؟

جواب می دهی؟

هماره آزمودمت به راستی

و همینم به انتظار می نشاند

سالهاست ازآن روزی که به دست خویشم

گل .آب میکردی وگلاب عشق بر گلم می فشاندی

و من سر خوش ازاین گل کاری گل ازگلم می شکفت

آه ! چه شیرین قصه ایست ای دوست!

من و تو

و دیگر هیچ.

امشب باز آمده ام ودلم سخت گرفته است دلم دوباره هوای تو دارد

که بیاموزیم و من دو باره بخوانمت

به شیواترین صوت

به عاشقانه ترین کلام

یا حبیب من لا حبیب له!

یا رفیق من لا رفیق له!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:21  توسط راضیه  | 

عروج بر پله های نردبان کمال که در جاده ی طریقت عارف سالک را از مقامات تبتل تا فنا در سفر الی الله

هدایت میکند همواره به مثابه یتولدی دیگر است(بحر درکوزه زرین کوب)که سالک با مرگ ازیک حیات در حیات

تازه ای بدان نایل می آیدوبا فطام (جدایی) از غذاهای پسین با غذای روحانی تازه ای مجال پرورش می ـ

یابد.واین ولادت و فطام که توالی مرگ و حیات در طی مراتب لازمه ی آن است تنهادر طی عروج از مراتب

روحانی سلوک حاصل نمی شود.در مراتب وجود هم سالک آن را در سیر خویش از عالم جماد تا عالم

انسان می آزماید.و اینکه مراتب روحانی هم وی را در حیات تازه ای ولادت می دهدادامه ی سفری

است که او از اقلیم جمادتا عالم انسانی طی کرده است وتا حدی در حکم بازگشت از منزل هایی است

که دردنبال جدایی از نیستان مبدا ودر قوس نزولی مربوط به تنزلات مراتب از غیب تا شهادت پیموده است

وتعالی وعروج وی در بین مراتب شهادت تا غیب حکم طی کردن قوس صعودی را دارد ...و اگر هدایت و

عنایت الهی برای وی تیسیر اسباب کند.در مرتبه ی فنا سفر فی الله را که نهایت نداردو پله های نردبانش

هرگز به آخر نمی رسدآغاز کند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:26  توسط راضیه  | 

بشنو این نی چون شکایت میکند

از جداییها حکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

ازنفیرم مردوزن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش راآن نور نیست

تن زجان وجان زتن مستور نیست

لیک کس رادیدجان دستور نیست

آتش این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می  فتاد

همچو نی زهری وتریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حریف هرکه از یاری برید

پرده هایش پرده های مادرید

نی حدیث راه پرخون می کند

قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بی گاه شد

روزها باسوزهاهمراه شد

روزها گر رفت گو رو باک ش

تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی زآبش سیر شد

هر که بی روزی است روزش دیرشد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:59  توسط راضیه  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

روزی که میبرید سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یکباره بر جریده ی رحمت قلم زنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:34  توسط راضیه  |